کد خبر: ۲۹۲۱۶
چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۸ ساعت ۱۲:۴۱
تعداد بازدید:11567
صفحه نخست » جامعه

خنده تلخ وشیرین

روزی که با چند نفر از خیرین وارد اتاقش شدم مرا به سمت خود صدا کرد وبا صدایی بسیار آرام که به سختی شنیده می شد از من خواست تا برایم شعری بخواند .به اتفاق خیرین دقایقی را کنارش گذراندیم و او از شعرهای زیبایش برایمان خواند ومن از او خواهش کردم که برای تهیه گزارش در چند روز آینده به او مراجعه کنم .

به گزارش شهروندالبرز ، صبح امروز وارد اتاقش شدم وپس ازسلام واحوالپرسی گفتم طبق قراری که داشتیم مزاحم شدم واگر شرایطش را داری با هم صحبت کنیم و اوگفت : که منتظرتان بوده ام.

لطفا خودتان را معرفی نمائید ؟

 من زهرا هستم و33 ساله ام .و یک پسر 10ساله دارم . به او می گویم ظاهرا مشکل ام اس دارید درسته ؟ زهرا گفت :من سرطان دارم سرطان گردن که به ریه وسرم هم سرایت کرده و پس ازمدتی بیماری ام اس گرفتم. صدای ضعیفی دارد و به آرامی صحبت می کند .برای شنیدن صدایش سرم را به سمتش نزدیک می کنم تا احساس راحت تری داشته باشد .. در دلش غوغایی دارد که با تعریف و بغض همراه است .

چند سال است که به بیماری دچار شده اید ؟ 

من حدودا دوازده سال پیش سرطان گرفتم وبعد از دو سال بیماری ام اس نیز به آن اضافه شد .آن زمان من تازه ازدواج کرده بودم و پر ازشور و نشاط بودم .زمانی که همسرم در بیمارستان متوجه شد که من سرطان دارم با دستان مشت شده به شیشه های بیمارستان کوبید ، دستانش زخمی شد وبه شدت گریه می کرد و می گفت : خدایا من همسرم را دوست دارم چرا باید او بیمار شود.

دراین بین دیگر من مادرشده بودم و با وجودی که دیگران مرا به سخره می گرفتند که او بیمار است و نباید مادر شود ولی به لطف خدا من مادر شدم و این بهترین هدیه خداوند در زندگی ام بود .اما این خوشبختی دیری نپایید زیرا من روز به روز ضعیف تر می شدم و همسرم روز به روز بی وفا تر . تا متوجه ارتباط او با زن های دیگر شدم ولی چاره ای جز تحمل نداشتم .

زهرا به من می گوید آیا قبول داریکه این بی مهری مرا بیشتر وبیشتر به سوی بیماری سوق داد؟ زیرا این بی مهری همسرم دومین شوک در زندگیم بود . اما من باز هم با عشق زندگی می کردم و روزی به همسرم گفتم : کرایه خانه در تهران گران است بیا برای زندگی به کرج برویم تا هزینه اجاره کمتری پرداخت کنیم او قبول کرد وما به اتفاق خانه ارزانتری در کرج اجاره کردیم و اساس هایمان را به آنجا منتقل کردیم اما پس از آن دیگر همسرم را ندیدم ، گوئی او فرصت را مغتنم شمرد تا زندگی مشترکمان را برای ابد خاتمه دهد .

مدتی درآن خانه صبر کردم تا برگردد اما وقتی بازنگشت به اجبار به منزل مادرم باز گشتم و پسرم را به پدرش سپردم . با بغض می گوید : می بینی که من متعددچار شوک شده ام .تمامی این غصه ها من را به سوی پیشرفت بیماری سوق می دهد .

چه احساسی به زندگی داری

او می گوید: دنیا با من ناسازگاری کرد .من یک دختر شلوغ و پرنشاط بودم که همیشه در کارهای خیر هم شرکت داشتم اما یکباره به زمین خوردم .. زهرا گفت : ولی باز هم می دانم که خدا خیر و صلاح بندگانش را می خواهد و به رضای او تسلیم هستم و عاشقانه دوستش دارم .همچنین پدر ومادر و فرزندم را عاشقانه دوست دارم ، خدا را سپاس می گویم که طعم مادر بودن را چشیده ام .

گاهی به خدا می گویم : مگر من بنده بدی بودم وچشمانش پر از اشک می شود .شور و نشاط با وجودی  که قادر به انجام هیچ حرکتی نیست فقط و فقط از چشمانش پیداست .از شعر هایش می توان احساس نابش را درک کرد .

از این که می خندد می توان صبر وتوکلش را فهمید و با یک استشمام عمیق بوی خدائی بودن را احساس کرد.

او اضافه می کند : من خوابهای خوبی در رابطه با ائمه معصومین می بینم و آنها هوای مرا دارند و من تنها می توانم به یک جمله بسنده کنم که تو بدون هیچ شکی فرشته ای هستی که اشتباها به زمین آمده و می دانم که به بهترین جایگاه در نزد خدا رسیده ای و  دستانش را در دستانم می فشارم و دعای همیشگی را با تمام وجود می کنم الهی پیشرفت علو ودانش را تاجایی شاهد باشیم که گیتار زندگی مددجویان نوای شاد خود رابنوازد .واز او می خواهم یکی از شعر هایش را برایم بخواند.

  پروین تقی خانی مسئول امور بازدید ها

 

 

نویسنده : پروین تقی خانی

برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید

نظرات شما

 

  • بخش نظرات تنها برای ارائه نظرات شما در رابطه با همین مطلب می باشد و نظرات متفرقه حذف خواهند شد.
  • لطفاً از نوشتن متن های تبلیغاتی و یا توهین آمیز خودداری فرمایید.
  • نظرات شما پس از تایید مدیریت وبسایت قابل نمایش خواهد بود لطفاً در ارسال نظرات صبرداشته باشید
  • قبل از ارسال نظرات خود قوانین سایت را مطالعه بفرمایید